همه هست هستي

حمد و سپاس خدايي را سزاست كه تير حتمي قضايش را هيچ سپري نمي شكند و لطف و محبت و هدايتش را هيچ مانعي باز نمي دارد و هيچ آفريده اي به پاي شباهت مخلوقات او نمي رسد.


ميهمانان عزيزم كه بر رواق منظر چشمانم قدم نهاده اید ، خوش آمدید



دريچه‌اي به سوي ملكوت

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



    چشم انتظاران 14

سلام بر تو؛
سلام بر تو كه عشق را ميشناسي و راه خانه دوست را مي‌داني.
سلام بر سلامهاي تو؛ بر گزيه‌هاي تو در دشتهاي زرد غيبت.
سلام بر تو كه وعدع خدايي، موعود زماني، شكوه زميني و ادامه‌ الله

مهدي جان!
بر بالين احتضار دل بنشين!
نفس نفس مي‌زند؛ ميشنوي؟!
قلب دارد باز مي‌ايستد از حركت؛ خانه جان فرو ريختني است؛ اين خانه را تو آباد كرده‌اي و در اين مهدي آباد جز شميم شقايق به مشام آشنا نسيت ...
وقتي مي‌نشيني، سرگشتگي‌ها مي‌آسايد؛
شوريدگي‌ها مي‌نشيند؛
دل روي آرام مي‌بيند و عشق رسوب مي‌كند؛
و همه اينها به تحرك پلك تو وابسته‌اند؛ به اراده تو خويش آراسته‌اند؛
براي تو مي‌زيند؛ خاطر تو مي‌خواهند و با نام تو مي‌تپند.
گوش بسپار به صداي قلب:

مهدي ... مهدي ... مهدي ...!


آنهنگام كه زانو مي‌زني در پيشگاه آفريدگار،
وقتي مي‌نشيني ميان مجلس دلسوختگان و شوريدگان،
آن زمان كه نفس تازه مي‌كني به آب زلال و ...
لحظه‌اي كه مي‌خواني فرشتگان را بر سرير آراسته خويش،
درود ما را پذيرا باش دريا!
درودي كه مرغكان سپيدت بر بال اشتياق مي‌اورند ...

... اَلسَّلامُ عَلَيْكَ حِينَ تَقْعُدُ ...


يا حق - به آميد ظهور آقا



بينواي غرق در عجز و نياز : سید محسن
ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ۱۳۸٢

تگ ها :
    هداياي شما عزيزانم ( ره توشه سفر)    +


    چشم انتظاران 13

مهدي جان
اي هميشه مهربان، سلام
خواهش ما را اجابت نيست؟
گريه ما تا كدامين سحر؟
هنوز هم شربت تلخ انتظار؟ و هنوز هم در آن سوي پرده غيبت؟
از مادر، گمنام زاده شديم؛
با پدر از تو بسيار گفتيم؛
عروسان چمن را خواهران خود ناميديم؛
به تشييع هر شهيد كه رفتيم،‌با داغ برادر برگشتيم؛
چه قصه‌ها كه از تو، مادر بزرگ نمي‌گفت!
چه مهربانيها كه شيارهاي پيشاني پدر بزرگ از تو حكايت نميكرد!
همه را يكايك به سرانگشت دلواپسي ورق زديم تا نام تو را ميان آنها بيابيم.
اي ديدار تو ر ا هزار جان رايگان!

و اينك قصه‌اي ديگر!


اگر به نام دوست نباشد، سخن نمي‌زيبد **** سرود بلبل دل در چمن نمي‌زيبد
بدون نام محمد بدون ياد علي **** شروع هيچ كلامي به من نمي‌زيبد

اي خداوند كلام معنوي! **** خالق حق، واژه‌هاي مثنوي!
شمس را ديدي و شمس ما شدي **** مولوي بودي و مولانا شدي
هدهد ملك سليماني، بيا **** قاصد پيغام جاناني، بيا
ناي جانت خوش حكايت مي‌كند **** قصه‌ ما را روايت مي‌كند
بانگ حق را چون زجان بشنوده‌اي **** دفتري از سرّ حق بگشوده‌اي
اي نشسته بر پر جبريل عشق **** وي دميده صور اسرافيل عشق
خيز و بر خوان قصه بود و نبود ****‌ آتش افكن بر نيستان وجود
فخر سلطاني و سلطان صفا **** در سرودت سرّ دين مصطفي (ص)
مثنوي تو براق جان ما **** بيت بيتش پله عرفان ما
جاي تو خاليست اي پيغام عشق **** تا بنوشاني به جانها جام عشق
قلبهامان ساغر خالي شده است **** عشقها رنگين پوشالي شده است
«‌ عشقهايي كز پي رنگي بود **** عشق نبود عاقبت ننگي بود »
چون جدا گشتيم از پيغام عشق **** هسچ نشناسيم ما جز نام عشق
تو ز قرآن مغز را برداشتي **** پوست را بر جاهلان بگذاشتي
وه! كه ناگه از هجوم جهل دوست **** جا به جا شد جايگاه مغز و پوست
بشنو از من تا حكايتها كنم **** زين غم عظمي شكايتها كنم
ما ز قرآن قهر برداشتيم **** مهر را بر ديگران بگذاشتيم
آيه‌هاي مهر قرآن گم شدند **** سينه‌ها نفرتگه مردم شدند
پوستين، وارونه پوشيديم ما **** در مسير قهر كوشيدم ما
آيه‌هاي عشق، زنداني شدند **** عارفان، بي جرم قرباني شدند
از اذان عشق دور افتاده‌ايم **** چون خميري در تنور افتاده‌ايم
حافظ آيات قرآني شديم **** در حصار پوست زنداني شديم
حافظ قرآن ، ولي خالي ز نور **** از عروجِ دل به عرشِ عشق،‌ دور
قبله ما بار ديگر سنگ شد ****‌ بي حضور عشق، حج نيرنگ شد
چون مجال عاشقي‌ها تنگ شد **** موسي با موسي در جنگ شد
بوستان، مزنلگه بلبل نشد ****‌ بي محبت خارهامان گل نشد
حكم كفر عاشقان را دادند **** دارها بر عاشقان بنهادند
هر شباني را كه ديدندي به راه **** « كو همي گفت اي خدا و اي اله »
« تو كجائي تا شوم من چاكرت ****‌چارقت دوزم كنم شانه سرت »
چوب تكفيرش بسي بر سر زدند ****‌ وز تعصب بر دلش خنجر زدند
عشق را كشتند تا دين پرورند **** وز صراط جاعلان خوش بگذرند
ذكر را ورد زبان دانسته‌اند **** مكتب آه و فغان دانسته‌اند
لذت ذكر خدا از ياد رفت ****‌ شور شوق ربنا از ياد رفت
ليلي و مجنون كجا و دين كجا؟ **** حسرت آن خسرو شيرين كجا؟
هيچكس آيات رحمت را نخواند ****‌مركبي تا خانه دلها نراند
قلبهامان خون شد و پر سوز شد ****‌ روزهامان بدتر از ديروز شد
هان! نگويم شرح غم را بيش از اين **** به كه كوته آيد اين بانگ حزين
كاشكي هستي زباني داشتي **** تا زِ هستان پرده بر مي‌داشتي
كاش مي‌پيچيد در گوش زمان **** نغمه‌اي چون نغمه‌ات، اي ناي جان
تشنه يك مثنوي ديگريم ****‌ دست كم ما در خور يك دفتريم
شمس قرن تار ما گر ميشدي **** قرن ما، قرني منور مي‌شدي
قرن عشق و قرن عرفان، قرن نور **** قرن اميد و صفا، قرن شعور



غيبت، منتظر مي‌خواهد،‌نه عزادار؛ افزار نه عروسك،

مهرباني، - هر چند غمگينانه -


يا حق - التماس دعا



بينواي غرق در عجز و نياز : سید محسن
ساعت ٢:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ فروردین ۱۳۸٢

تگ ها :
    هداياي شما عزيزانم ( ره توشه سفر)    +


    اربعين حديث 20



آُسْرَعُ الْذُنُوبِ عُقُوبَةَ كُفْرَانُ النِّعَمِ



كيفر كفران نعمت سريعتر از عقوبت ساير گناهان است.


******************************


سلام به همه دوستان و عزيزانم اعم از خواهران بزرگوار و برادران گراميم،
راستش رسم بر اين نداشتم كه در حاشيه اربعين حديثهايي كه شروع كردم مطلب بنويسم، ولي اين بار اين سنت را مي‌شكنم و چند كلمه‌اي خدمت دوستان عارض ميشم.
در ايام تعطيل نوروز باستاني به زيارت آقا امام علي بن موسي الرضا (ع) شرف حضور پيدا كردم، اونجا به ياد همه بودم.
چه اونهايي كه منو نمي‌شناسند ولي دلهاشون عاشقه!
و چه اونهايي كه با اونها سلام عليكم دارم ولي در مسيري غير از مسير حقايق دين در حركتند!
از همه اين حرفها كه بگذريم، در اين سفر 11 روزه گوشه و كنار حرم دور ميزدم و مطالب تابلو‌ها را ميخوندم، حديث بالا سوغات مشهد هست كه از آقا امام رضا (ع) نقل شده است و من اونو ياداشت كردم تا در بازگشت به شما عزيزان هديه كنم.
اين حديث حرفها و معاني و تفاسير زيادي در خود نهفته دارد، كيفر كفران نعمت سريعتر از عقوبت ساير گناهان هست.، و عمر ما انسانها كه بايد اشرف مخلوقات و جانشين خدا بر روي زمين باشيم، يكي از با ارزشترين و گرانبهاترين نعمات الهي هست كه به ما عطا شده است،
پس عزيزانم،
بياييم با خود عهد كنيم و پيمان ببنديم كه از اين نعمت به نحو احسن بهره بگيريم،
با سير بر عمري كه در سال 1381 گذشت و يا حتي همين چند روزي كه از شروع سال 1382 مي‌گذرد، ببينم چه كرديم،
چند قدم به جلو برداشتيم، چقدر در جا زديم و چقدر از شجره طيبه دور شديم،
بيايم با خود عهد ببنديم كه،
از اين به بعد علي گونه زندگي كنيم، ما كه افتخارمون اينه كه شيعه علي بن ابي طالب هستيم، بيام كاري كنيم كه با اعمال صالحمون و اعمال محسنمان روز قيامت در دادگاه عدل الهي باعث خرسندي ايشان بشيم،
نه اينكه به دليل اعمال دون خود باعث شرمساري ايشان بشيم و منتظر شفاعتشان،
بيائيم ...

التماس دعا يا حق




قــبران في طوس خير الخلق كلهم ---- و قبـــر شــــرهم هـــذا مــــن العبر
ما ينفع الرجس من قرب الزكي ---- و ما على الزكي بقرب الرجس من ضرر
هيـــهات كل امرئ رهن بما كسبت ---- لــــه يــــداه فخـــذ ما شئت أو فذر




بينواي غرق در عجز و نياز : سید محسن
ساعت ٦:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٢

تگ ها :
    هداياي شما عزيزانم ( ره توشه سفر)    +


    يا مقلب القلوب ...





توي خيابان در حال قدم زدن بودم،
به چهره هر كسي دقت مي كردم اخمو ، عصباني و ….بود هيچ كس نمي‌خنديد. هيمن طور كه رد شدم كوچه‌اي قديمي توجه‌ام را جلب كرد . يادم آمد ، خانه مادر بزرگ چه صفائي داشت؟
هنوز آفتاب نزده بود كه مادر بزرگ چار قد گل گليش را سرش مي‌كرد چارقدي كه پر از گلهاي نرگس و ريحان بود. به طوري كه بوي گلها را استشمام مي‌كردي، انسان يك حال خوشي بهش دست مي‌داد.جانمازش كه حكايت سال‌هاي همراهي با او را داشت پهن مي كرد.
وقت ذكر گفتن صورتش آنقدر نوراني و شفاف بود كه هر بينده را به خودش جذب مي كرد. وقتي دعا و نماز به پايان مي‌رسيد سماور را روشن مي‌كرد. قل قل سماور مادر بزرگ را همراهي مي‌كرد و مي‌گفت كه هنوز يار و ياور مادر بزرگه.!!
مادر بزرگ حياط را آب و جارو مي‌كرد و به قول معروف صفايي به حياط مي‌داد. تخت گوشه حياط نيز انتظار مادر بزرگ را مي‌كشيد تا دست محبتش را نثار كنه. آخه مادر بزرگ و اين تخت با هم انس داشتند يادم مي‌ياد مادر بزرگ روي اين تخت چه نمازها كه نخوانده. مادر بزرگ به سمت تخت مي‌رفت آن هم را نوازش مي‌داد بعد از تمام شدن نماز صداي قل قل سماور حكايت از جوش آمدن آن مي‌كرد مادر بزرگ را صدا مي‌كرد تا چايي را دم كند و سفره صبحانه را پهن كند.
در همين لحظه پدر بزرگ را مي‌ديدي كه با دو نان سنگك خشخاشي وارد مي‌شد . به به اين نانها چه بويي داشت آنقدر كه از بويش سير نمي‌شدي . پس پدر بزرگ و مادر بزرگ كنار سفره مي‌نشستند صبحانه مي‌خوردند و به ماهيهاي وسط حوض نگاه مي‌كردند پدر بزرگ سر كار مي‌ر‌فت و مادر بزرگ بعد از بيدار كردن بچه ها كارهاي ديگر را انجام مي‌داد.
اما روزهاي عيد مادر بزرگ برنامه‌اش عوض مي‌شد . از اول اسفند تو فكر رفت و روب شستشو و پخت و پز بود به طوري كه براي خودش برنامه مي‌گذاشت امروز اينجا، فردا اونجا و …. خانه مي‌شد يك دسته گل، بعد نوبت سبزي عيد مي‌رسيد مادر بزرگ يك كوزه سفالي داشت كه هر سال سبزي عيدش را روي اين كوزه درست مي‌كرد براي درست كردن سبزي عيد مقداري عدس به دور كوزه مي گذاشت و روي آن پارچه اي خيس مي‌گذاشت تا آنها جوانه بزنند مادر‌بزرگ متعقد بود اگر به سبزه زياد آب بدهيم سبزي مي‌پوسه و بدرد نمي‌خورد ميره سراغ بقيه لوازم سفره هفت سين مي‌خواست تخم مرغ‌هايش را رنگ كنه ولي يادش مي‌افته كه به نوه‌هايش قول داده با آنها تخم مرغها را رنگ كنه و آنها هم در اين كار سهيم باشند پس به ياد سمنو پزون افتاد.
گفت يك روز توي هفته آينده سمنو پزون با بچه ها راه مي‌اندازيم و وسايلش را آماده مي‌‌كنه.‌ سيب و سنجد هم بايد بخره اون متعقده سيب سر سفره هفت سين بايد سرخ و رسيده و آبدار باشه .
جمعه فرا ميرسه . نوه ها يكي يكي مي آيند و خوشحال از اينكه امروز خانه مادر بزرگ مهمان هستند و خوشحال تر اينكه قراره با مادر بزرگ تخم مرغ رنگ كنند . آنها به مادر بزرگ قول دادند كه كمكش كنند . پس مادر بزرگ به هر كدام يكي يك تخم مرغ ميده يك قلمو يك مقداري رنگ.
مادر بزرگ قبلا“ تخم مرغ ها را خالي كرده و انگار نصف كار را براي آنها انجام داده و بعد به آنها ميگه كه جكار كنند مادر بزرگ مي كه آن قديم ترها كه نه قلمو بود نه گواش ما تخم مرغ ها را با آب سبزيجات رنگ مي‌كرديم يعني سبزيحات را مي جوشانديم و تخم مرغ ها را بعداً در آن قرار مي‌داديم و رنگ مي‌كرديم ولي حالا كه اين وسايل هست ديگه احتياجي به آن كارها نيست.
نوه ها هر كدام تخم مرغ‌هاي رنگي را به مادر بزرگ مي‌دهند و از اينكه كمك مادر بزگ كردند خوشحال هستند ولي از اينكه به زودي بايد از پيش مادر برند ناراحت هستند مادر بزرگ هم با لبخند و تشكر آنان را همراهي ميكند چون چيزي تا عيد نمانده مادر بزرگ مراسم سمنو پزون راه مي‌اندازد بوي سمنوش از سر كوچه آدم را گيج مي‌كنه.
مادر بزرگه ترمه قديمي اش را پهن مـي‌كنه و
قرآن را به عنوان سمبل سفره ابتدا روي آن قرار مي دهد و
آينه را بعد از آن مي‌گذارد و براي مدتي چهره خود را در آن نگاه ميكند
ماهي قرمز و تنگ بلور كه قدمتي ديرينه دارد سر سفره قرار داده مي‌شود
سبزه را كه نشان از طروات و سر سبزي و تخم مرغها را كه نشان از بركت و سيب را كه نشان از روشني و سلامت است .
سركه : سركه محصول دست خود اوست و مثل اشك چشم زلال است
و ….
سفره او كامل شده است او و پدر بزرگ منتظر هستند و چشم انتظار
منتظر شد تحولي بزرگ صورت گيرد و سال جديد با خوشيها و ارمغانهاي بسيار فرا برسد.
سال تحويل مي‌شود پدر بزرگ و مادر بزرگ بعد از خواندن دعاي تحويل سال، سال جديد را به يكديگر تبريك مي‌گويند .


يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر الليل و النهار يا محول الحول والاحوال

حول حالنا الي احسن الحال


پدر بزرگ قرآن را باز كرده و آيه‌اي از آن را براي خود و مادر بزرگ تلاوت مي كند كه نشان از طراوات شادابي و نشاط و نيكبختي است .
اكنون صبح اولين روز عيد است . مادر بزرگ و پدر بزرگ در انتظار رسيدن فرزندان هستند تا عيدي كودكان را به آنان تقديم كنند .


مطلب فوق هديه خواهر خوبم خانم سمانه بامشاد به ميهمانان اين وبلاگ.



بينواي غرق در عجز و نياز : سید محسن
ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ فروردین ۱۳۸٢

تگ ها :
    هداياي شما عزيزانم ( ره توشه سفر)    +