همه هست هستي

حمد و سپاس خدايي را سزاست كه تير حتمي قضايش را هيچ سپري نمي شكند و لطف و محبت و هدايتش را هيچ مانعي باز نمي دارد و هيچ آفريده اي به پاي شباهت مخلوقات او نمي رسد.


ميهمانان عزيزم كه بر رواق منظر چشمانم قدم نهاده اید ، خوش آمدید



دريچه‌اي به سوي ملكوت

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم



    عصاره هستی

به نام حضرت دوست

این نه شعر است و نه نثر ، واگویه ی قلبی عاشق و امیدوار و منتظر است که از انتظار هرگز خسته نمی شود ....

بی وزن و قافیه ایش را ببخشایید و با دلی عاشق بخوانید مطمئنا همنوا خواهید شد .....

 

سلام آقا جانم

 

ترسم از پایان عمر است و ندیدنِ روی تو
غروب جان من و نرسیدن به کویِ تو

ترسم از آن است تو بیایی و من دیگر نباشم
عمرم به سر رسیده باشد و نبینم روی تو

 هر سحر هر شام می خوانمت به آوای حزین
اجابتی نمی بینم حتی به اشارتی ، نیست امیدی ز سوی تو ؟

با غم و اندوه بر سر راه تو نشسته ام به انتظار
آه از دل خونین ، آه از غم هجر خال هندوی تو

بر آن ردای سبزینه ات رشته ی دلم را سخت بسته ام
شاید که بباری باران بهاری ، بر من شوریده و شیدای تو

چه شبهای تار و چه روزهای سردی گذشت بر من
همیشه منتظرم به شنیدن ، یا رسیدن خبری ز سوی تو

 آه از بیدلی من و آنهمه نیاز من و این همه ناز تو
کی شود که به سرآید روزهای سختِ بی تو

هر سو نگرم ، آسمان و زمین ز تو می سرایند خلایق
حتی چکاوک کوچک غزلخوان وصف روی و موی تو

کاش می سرود نسیم آواز وصل ، آرام میشد دل بی قرار ما
می شنیدیم به جان و دل آوای ِ آمد، عصاره هستی ، یعنی تو

می شنیدیم هدهد خوش خبر می گوید به فریاد و سروشی بلند
آمدی ای آنکه جهانی است در انتظار عدل خوش خوی تو

کاش مرا نیز چون تو ای عزیز دور از نظر و حبیب بی یاور
هزاران سال زندگی باشد و من سر بسایم به خاک کوی تو

شاید بیایی و ببینیم که چه عاشقانه نشسته ام پشت در
بسوزد دل مهربانت ، بگیری دست این عاشق دیوانه ی تو

بر این امید زنده ام آقا جان مهربان و دلآرام سبزپوشم
 چه حلاوتی دارد لحظه رسیدن من به وصال عارفانه ی تو

 

میدا / 28/8/88

در پناه حضرت دوست



بينواي غرق در عجز و نياز : میدا
ساعت ۳:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸

    هداياي شما عزيزانم ( ره توشه سفر)    +