عصاره هستی
به نام حضرت دوست
این نه شعر است و نه نثر ، واگویه ی قلبی عاشق و امیدوار و منتظر است که از انتظار هرگز خسته نمی شود ....
بی وزن و قافیه ایش را ببخشایید و با دلی عاشق بخوانید مطمئنا همنوا خواهید شد .....
سلام آقا جانم
ترسم از پایان عمر است و ندیدنِ روی تو
غروب جان من و نرسیدن به کویِ توترسم از آن است تو بیایی و من دیگر نباشم
عمرم به سر رسیده باشد و نبینم روی توهر سحر هر شام می خوانمت به آوای حزین
اجابتی نمی بینم حتی به اشارتی ، نیست امیدی ز سوی تو ؟با غم و اندوه بر سر راه تو نشسته ام به انتظار
آه از دل خونین ، آه از غم هجر خال هندوی توبر آن ردای سبزینه ات رشته ی دلم را سخت بسته ام
شاید که بباری باران بهاری ، بر من شوریده و شیدای توچه شبهای تار و چه روزهای سردی گذشت بر من
همیشه منتظرم به شنیدن ، یا رسیدن خبری ز سوی توآه از بیدلی من و آنهمه نیاز من و این همه ناز تو
کی شود که به سرآید روزهای سختِ بی توهر سو نگرم ، آسمان و زمین ز تو می سرایند خلایق
حتی چکاوک کوچک غزلخوان وصف روی و موی توکاش می سرود نسیم آواز وصل ، آرام میشد دل بی قرار ما
می شنیدیم به جان و دل آوای ِ آمد، عصاره هستی ، یعنی تومی شنیدیم هدهد خوش خبر می گوید به فریاد و سروشی بلند
آمدی ای آنکه جهانی است در انتظار عدل خوش خوی توکاش مرا نیز چون تو ای عزیز دور از نظر و حبیب بی یاور
هزاران سال زندگی باشد و من سر بسایم به خاک کوی توشاید بیایی و ببینیم که چه عاشقانه نشسته ام پشت در
بسوزد دل مهربانت ، بگیری دست این عاشق دیوانه ی توبر این امید زنده ام آقا جان مهربان و دلآرام سبزپوشم
چه حلاوتی دارد لحظه رسیدن من به وصال عارفانه ی تو
میدا / 28/8/88
در پناه حضرت دوست
بينواي غرق در عجز و نياز : میدا
ساعت ۳:۱۳ ق.ظ روز شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸
تگ ها : اهل بیت - امام مهدی (عج) ، شعر انتظار
