آن راز تو می یابی ...
به نام حضرت دوست
ای مسافر وادی ایمانای رهرو طریق جانان
بار سفرت چیست ؟
دستان تو خالی ست
قصدت به چه جایی ست؟
منزلگی بایست
ترسم که بمانی باز
از نادانی آن راز
از قافله عشاق
آن آیات حق مصداق
چنگی بزن اکنون
بر علم فزون افزون
ای نائره رفتن
باز چرا بستن ؟
این کنج زندان را
این خانه پَستان را
این جسم رهایی کن
این روح خدایی کن
منزلگه تو جنّان
هم صحبت تو جانان
دنیا گذار تو
اُخری قرار تو
بگذر از این دنیا
برگیر ره عقبی
با پیر طریقت شو
زینجا به حقیقت شو
راهت بنمایاند
جانت برهاند
ای تحفه یزدانی
ای آیه عرفانی
بادیده جان بینت
با جهد فراگیرت
آن راز تو می یابی
آن نام تو میخوانی
میدا
آذر 72در پناه حضرت دوست
بينواي غرق در عجز و نياز : سید محسن
ساعت ٧:٠٠ ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٧

