آقای مهربانم صمیمانه دوستتان دارم.

به نام حضرت دوست

 

هر گاه که به حضورشان میروم اشتیاقی عجیب وجودم را میگیرد که:

باز هم میتوانم راهی شوم؟

این اشتیاق، سماجت میکند

و زبان دل به سخن میآید و تمنایش را به ایشان میگوید که:

آیا میشود پایم را دوباره در مسیری بگذارم که ، خیابانهایش همه به یک مقصد منتهی میشود؟

آیا باز میتوانم به دیدارتان بیایم؟

آیا میشود باز پناهم دهید و دلتنگیهایم را و لاعلاجیهایم را و نا امیدیهایم را برای شما باز گو کنم؟

آیا میشود شانه هایتان باز اشکایم را دریغ نکند؟

امام مهربانم

تو امام همه مایی که کبوتر سرگشته دلمان برفراز کنبد طلایی ات به پرواز در آمده

تو امام همه مایی که آهوی رمیده جانمان بر پشت پنجره فولادیت پناه آورده است.

تو امام همه مایی آن هنگام که اسیر غرور شده ایم، به اشاره ای زیر سایه ات امانمان دهی.

تو امام مهربانی

و راهی جز سماجت بر اشتیاقم پیش روی نمیبینم

 آقای مهربانم می آیم به دیدارتان

 آقای مهربانم صمیمانه دوستتان دارم.

 

 

نایب الزیاره همه عزیزان هستم

در پناه حضرت دوست

/ 20 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غریب

دیگر گل سرخ، لاله را نشناسد دلتنگی و سوز ناله را نشناسد پژمرده شده ز جور یاران امروز دیگر غم صبح و ژاله را نشناسد ***************** گلی رویید در دست ستاره معطر کرد قلبم را دوباره شکفتم بار دیگر در کنارش به یاد یار و امیدی که داره **************** صبوری پیشه کردم تا رهایی دو دستم آسمان .ذکر و دعایی ندانستم که دلدار ناز داره امان از دست ایام جدایی

غریب

غریبم من غریبی ناگزیرم غم هجران و غربت کرده پیرم نجاتم ده از این غربت نگارا که تادردامن وصلت بمیرم

م-ر

[گل][گل][لبخند]

بی سیم چی

چندین سال پیش که طرح سرشماری نفوس و مسکن بود، یکی از دوستان می‌گفت رفته در یه خونه‌ایی. یه پیرزنه در رو باز کرده. وقتی پرسیده بود تعداد جمعیت خانوار؟ پیرزنه سرش رو انداخته بود پایین و گفته بود: میشه خونه‌ی ما باشه برای فردا؟ گفته بود: چرا؟ یه خورده صبر کرده و جواب داده: آخه الان دقیق نمی‌دونم. شاید فردا از پسرم خبری بشه… "منبع:بچه های قلم"

مروارید

سلام نائب الزیاره باشید......... التماس دعا............ [گل]

سمانه

از این شب های بی پایان، چه می خواهم به جز باران که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده... به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت، دریغ از لکه ای ابری که باران را به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند نه همدردی، نه دلسوزی، نه حتی یاد دیروزی... هوا تلخ و هوس شیرین به یاد آنهمه شبگردی دیرین، میان کوچه های سرد پاییزی تو آیا آسمان امشب برایم اشک می ریزی؟ ببارو جان درون شاهرگ های کویر آرزوهایم تو جاری کن که من دیگر برای زندگی از اشک خالی و پر از دردم ببار امشب! من از آسایش این سرنوشت بی تفاوت سخت دلسردم. ببار امشب که تنها آرزوی پاک این دفتر گل سرخی شود روزی! ودیگر من نمی خواهم از این دنیا نه همدردی، نه دلسوزی، فقط یک چیز می خواهم! و آن شعری به یاد آرزوهای لطیف و پاک دیروزی...

حواء

سلام . با نظم نوین جهانی توسط اسرائیل !! به روز هستم حتما تشریف بیارید و مطلب را بخوانید . یا علی

الهام

سلام خوش به حالتون خوشحالم که هنوز هم ادامای معتقد پیدا میشه

غریب دیرآشنا

سلام ای دوست به رسم ادب به وبلاگت سرزدم ازوبلاگتون خیلی خوشم آمد به کلبه غریبانه ماهم سری بزنید دوست راگرسرپرسیدن بیمارغمست گوبیاخوش که هنوزش نفسی میآید!!! مقدمتان [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل] بارااان عمراگرخوش گذرد زندگی نوح کمست وربه ناخوش گذرد نیم نفس بسیارست!!!!!!!