و من آمدم؛ سراسیمه.

به نام حضرت دوست

 سالهاست در جستجوی سایه ساری که پناه سرگردانی هایم شود،

جای جای هستی را کاویده ام.

هیچ تکه ای از هستی،

این پرستوی آواره را در حلاوت آرامشی مهمان نکرد!

همه از تو گفتند.

گفتند تو هستی.

گفتند تو پناه همه سرگردانی ها می شوی.

و من آمدم؛ سراسیمه.

خوانده ام که هرکس شیرینی محبتت را بچشد، جز تو نخواهد گزید.

سالهاست که با پاهای برهنه ارادتم، بیابان های شوق را می دوم

تا مگر قطره ای از آن زلال حیات آفرین در جان شیفته ام بچکد

و رویش معرفت را در ترکهای بیابان بایر روحم حس کنم.

خوانده ام که تو از میان خلق،

کسانی را بر می گزینی برای مناجات با خود،

دستهای ملتمسم را و چشمهای بارانی ام را وعده داده ام که دوست ما را نیز خواهد دید.

خوانده ام آنان که برمی گزینی شان "جباهم ساجدة" هستند،

 پیشانی بر خاک مذلت نهاده ام.

خوانده ام آنان که برمی گزینی شان "عیونهم ساهرة" هستند،

بهم آمدن را از چشمها دریغ داشته ام.

اما خوانده ام که "قلوبهم متعلقة بمحبتک"

و دیده ام که اینبار تو خود اگر یاری ام نکنی،

زورق کوچک و پریشان قلبم در امواج سهمگین نادانی ها در هم شکسته خواهد شد.

می بینی کوچکی مرا و می بینی اشتیاق مرا.

مپسند که بی چشیدن جرعه ای از نوشداروی محبتت از درت رانده شوم.

 

خدا بیامرز و ببر

در پناه حضرت دوست

/ 3 نظر / 25 بازدید
علیرضا منتظری

سلام دوست عزیز وبلاگ خوب و قشنگی دارید با اجازه شما رو لینک کردم شما هم اگه خواستید لینک کنید. منتظر قدوم سبزتون هستم

قصه گو

این همه یا رب تو لبیک اوست

عقیق

سلام قولا من رب الرحیم ... الهی... ...